شبی زیر باران
یکی تنهاییم رو برده
امروز
چهارشنبه سوم اسفند 1384
ستاره ها همه روشن
ستاره ها همه روشن-چراغها خاموش
نشسته ام به تماشای روستا "خاموش
تنم در آتش شعری نگفته میسوزد
عجیب اینکه تمام اجاقها خاموش!!!
سکوت می وزد از لابه لای هشتی ها
به بوی این که کند نغمه ی مرا خاموش
چراغ و جام وستار و من و شب و آتش
فتاده ایم کناری جدا جدا -خاموش
هر آنچه شعله پیه سوز اشک من روشن
چراغ خانه ی آن یار آشنا خاموش
کجاست آ نکه مرا مثل لاله روشن کرد
و بر فروخت چنین در شب عزا خاموش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هم او که رفت و سراغ از نسیم هم نگرفت
که شمع خانه ی ما روشن است یا خاموش
((چراغ صاعقه ی آن سحاب روشن باد))
که خواست آتش آلونک مرا خاموش
سعید بیابانکی

