شبی زیر باران
یکی تنهاییم رو برده
امروز
دوشنبه یکم اسفند 1384
باران
واي ، باران ،
باران،
شيشه ي پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
مي پرد مرغ نگاهم تا دور ،
واي باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشيهاست!
خواب را دريابم،
که در آن دولت خاموشيهاست.
من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم،
و ندايي که به من مي گويد:
گر چه شب تاريک است ، دل قوي دار ، سحرنزديک است
باران
شيشه پنجره را باران شست. مصدق
باران،
شيشه ي پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
مي پرد مرغ نگاهم تا دور ،
واي باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشيهاست!
خواب را دريابم،
که در آن دولت خاموشيهاست.
من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم،
و ندايي که به من مي گويد:
گر چه شب تاريک است ، دل قوي دار ، سحرنزديک است
باران
شيشه پنجره را باران شست. مصدق

