شنبه بیست و نهم بهمن 1384
داستان عشق
یک روز"تمامی خوبیها و بدیها خسته و بی حوصله کنار هم نشسته بودند.
هوش گفت:بیاین قایم باشک بازی کنیم.
جنون گفت:من چشم میذارم" شما هم قایم بشین.
جنون شروع به شمردن کرد:۳.۲.۱.....
احساس رفت و از ماه آویران شد.
بیوفایی پشت زباله ها پنهان شد.
نجابت به میان ابرها رفت.
اراده در زمین فرو رفت .
دروغ گفت :من پشت صخره ها پنهان میشوم اما به ته دریا رفت.
و طمع به درون کیسه ای رفت که خودش آن را دوخته بود.
جنون همچنان میشمرد:۸۱.۸۰.۷۹....
همه پنهان شدند به جز عشق که هنوز جایی را برای پنهان شدن نیافته بود.
عجیب هم نبود چرا که عشق را جز به سختی پنهان نمی توان کرد.
وقتی جنون گفت:۱۰۰"عشق پرید و میان بوته های رز پنهان شد.
جنون فریاد زد:من آمدم
همه را یافت به جز عشق.احساس را همچنان که به ماه آویخته بود.دروغ را در ته دریا"و اراده را در درون زمین.
حسادت گفت:پس عشق کجاست؟
جنون شاخه ی تیز یک درخت را پیدا کرد و شروع به ضربه زدن به بوته ی رز کرد.جنون اینقدر
به این کار ادامه داد تا عشق گریه کنان در حالی که با دستهایش"چشمهایش را پوشانده بود"
از میان بوته ی رز بیرون آمد.
عشق سراپا خون بود.
شاخه ی درخت در چشمش فرو رفته بود و او هیچ چیز را نمی دید.
عشق کور شده بود.
جنون گریست و فریاد زد:خدایا من چه کردم؟؟و رو به عشق گفت: برای بهتر شدن حالت چه کنم؟
مگه حالت بهتر هم میشه؟!!!!!
عشق گفت:تو نمی توانی چشم هایم را به من باز گردانی.اما میتوانی از این پس راهنمایم باشی!!!؟
و این داستان عشق است که عشق چگونه کور شد و جنون چگونه راهنمایش!!!!!!

