تبليغاتX
شبی زیر باران
امروز 

چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385

لیلا

لیلا  دوباره قسمت ابن السلام شد!!!

عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم اینکه خط سرنوشت من

از دفتر کدام شب بسته وام شد؟؟؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت

آن زخم کوچک دلم آخر جزام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت"

دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد

شعر من از قبیله خون است. خون من

فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در رگ عشقیم و عشق را

شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز . . . آه نه

این داستان بنام تو اینجا تمام شد!!!

منزوی

نوشته شده توسط مانا-سارا در 0:8 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم فروردین 1385

به من که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟"

 

دریغ می کنی از من -نگاه را حتا

و نیز زمزمه ی گاه گاه را حتا

 

من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم

چرا مضایقه داری  گناه را حتا ؟

 

تو اشتباه بزرگ منی -ببخشایم

بدیده می کشم این اشتباه را حتا

 

بمن که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟

که دوست دارم- بخت سیاه را حتا

 

بدیدن تو چنان خیره ام که نشناسم

تفاوت است اگر راه و چاه را حتا

 

اگر چه تشنه ی بوسیدن توام-ای چشم

بخواه-می کشم این بوسه خواه را حتا

 

بیا تلالو شعرم بر آب ها - امشب

تراش می دهد الماس ماه را حتا

بهمنی

نوشته شده توسط مانا-سارا در 10:45 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم فروردین 1385

همیشه منظر دریا و کوه ـ روح افزاست

و منظر تو -تلاقی کوه با دریاست

نفس ز عمق تو و قله ی  تو می گیرم

به هر کجا که تو باشی ـ هوای من آنجاست

دقایقی است ترا با من و مرا با تو

نگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست

من و تو آینه ی روبروی هم شده ایم

چقدر این همه با هم یکی شدن زبباست

خوشا به سینه ی  تو سر نهادن و خواندن

که همدلی چون من ـ آنجا گرفته وتنهاست

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد

نصیب ما هم از این پس لهیب تهمت هاست

بیا ولی که بخوانیم بی هراس ـ از هم

که همسرایی مرغان عشق بی پرواست؟!

بهمنی

نوشته شده توسط مانا-سارا در 16:41 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم فروردین 1385

 

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد

با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و روشود
روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه اسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد

نا امیدم از زمین و از زمان
پا سخم نه این نه ان نمی دهد

پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد


خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد!!!!!


قیصر امین پور

نوشته شده توسط مانا-سارا در 16:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم فروردین 1385

دریا


 


دريا

دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

می‌خواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سروده‌ايم جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمان برادرکشی‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌

با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دريا سکوت کرده و من حرف می‌زنم
حس می‌کنم که راه نبردم به باورش

دريا! منم! هم او که به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش

هم او که دل زده‌ست به اعماق و کوسه‌ها
خون می‌خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيکرش

دريا سکوت کرده و من بغض کرده‌ام
بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

نوشته شده توسط مانا-سارا در 21:17 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم فروردین 1385

آیدا در آیینه

لبانت

به ظرافت شعر

شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند

كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد

تا به صورت انسان درآيد.

 

و گونه هايت

با دو شيار مّورب

كه غرور ترا هدايت مي كنند و

سرنوشت مرا

كه شب را تحمل كرده ام

بي آن كه به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بكارتي سر بلند را

از رو سبيخانه هاي داد و ستد

سر به مهر باز آورده م.

 

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست

كه من به زندگي نشستم!

 

و چشانت راز آتش است.

 

و عشقت پيروزي آدمي ست

هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.

 

و آغوشت

اندك جائي براي زيستن

اندك جائي براي مردن

و گريز از شهر

كه به هزار انگشت

به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كند.

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود

و انسان با نخستين درد.

 

در من زنداني ستمگري بود

كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.

 

توفان ها

در رقص عظيم تو

به شكوهمندي

ني لبكي مي نوازند،

و ترانه رگ هايت

آفتاب هميشه را طالع مي كند.

 

بگذار چنان از خواب بر آيم

كه كوچه هاي شهر

حضور مرا دريابند.

دستانت آشتي است

ودوستاني كه ياري مي دهند

تا دشمني

از ياد برده شود

پيشانيت آيينه اي بلند است

تابناك وبلند،

كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند

تا به زيبايي خويش دست يابند.

 

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.

تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد

تا عطش

آب ها را گوارا تر كند؟

 

تا  در آ يينه پديدار آئي

عمري دراز در آن  نگريستم

من بركه ها ودريا ها را گريستم

اي پري وار درقالب آدمي

كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ

حضور بهشتي است

كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،

دريائي كه مرا در خود غرق مي كند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم.

وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود.

احمد شاملو

نوشته شده توسط مانا-سارا در 16:33 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384

            

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من ! نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزلهای من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دل خوشی خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

نوشته شده توسط مانا-سارا در 15:57 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384

سکوت

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

 تنها بهانه دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

 آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

« بادا » مبادا گشت و « مبادا » به باد رفت

 « آیا » زیاد رفت و « چرا » در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دل ناتمام ماند

 نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

قیصر امین پور

نوشته شده توسط مانا-سارا در 17:45 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384

با ساعت مشامم اینک

 

با ساعت دلم

وقت دقیق آمدن توست

من ایستاده ام :

مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگ هایی از بوسه

 

با ساعت غرورم اما !

من ایستاده ام :

با شاخه هایی از تابستان

با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من

هنگام شعله ور شدن توست

ها .... چشم ها را می بندم

ها....گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم

                       اینک:

                       وقت عبور عطر تن توست!!!!!

نوشته شده توسط مانا-سارا در 17:8 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384

با پای دل قدم زدن کنار تو

با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو
باشد كه خستگي بشود شرمسار تو
در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
 اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو
تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
 مي خواستم كه گم بشوم در حصار تو
احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
 همچون شهاب سوخته اي از مدار تو
آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو
 اين سوت آخر است و غريبانه مي رود
 تنهاترين مسافر تو از ديار تو
هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو
اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو

(بهمنی)

نوشته شده توسط مانا-سارا در 16:27 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم اسفند 1384

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از اینکه بال و پری داشتم ولی

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه  ام برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر  کنار جو گذر عمر دید و من

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

نوشته شده توسط مانا-سارا در 12:1 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم اسفند 1384

خیال خام پلنگ من ...

  اینم یه شعر خوشگل که خیلی دوستش دارم.فقط تو رو خدا نظر بدین

 خیال خام پلنگ من٬ به سوی ماه پریدن بود

و ماه را٬ ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من-دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد

که عشق-ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ، اگر چه لحظه ی دیدارت

 

                                       شروع وسوسه ایی در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری٬ موازیانِ به ناچاری

که هر دو باورمان زآغاز٬ به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده٬ دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری ٬ مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم٬ شرنگ ریخت به کام من

فریبکار٬ دغل پیشه٬ بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی٬ که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود!!!

حسین منزوی

 

نوشته شده توسط مانا-سارا در 0:12 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم اسفند 1384

کتیبه ی کوروش کبیر

   متن کتیبه کوروش کبیر 

اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای چهارگانه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا پاشاهی را به من ارمغان میدهد کیش و آئين و باورهای مردمانی که من پادشاه آنان هستم را  گرامی بدارم. و نخواهم گذاشت که فرمانروایان و زير دستان من کیش و آئين و باورهای  ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را کوچک بشمارند يا به آنها توهين کنند.

من از امروز که تاج پادشاهی  را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق پادشاهی را به من می بخشد  هرگز فرمانروایی خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به پادشاهی خود بپذیرديا نپذیرد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای پادشاهی  آن ملت هرگز به جنگ نخواهم پرداخت. من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ستم کند و اگر کسی  ناتوان بود وبر او ستمی رفت من حق او را از ستمگر باز خواهم ستانید  و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت کسی مال ديگری را با زور و یا هر روش نادرست ديگری از او  بدون پرداخت بهای آن بگیرد.و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت کسی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که دوست می داردبرگزیند و در هر جا که میخواهد زندگی کندتنها به این شرط که در آنجا حق کسی را پایمال نکندو هر کسب و کاری را که برمی گزیند پيش بگيرد و دارایی خود را در هر راهی که دوست میدارد به مصرف برساند تنها به شرطی که حق کسی را پایمال ننماید و زیانی به حقوق دیگران وارد نسازد.

من اعلام می کنم که هر کس پاسخگوی کردار خود می باشدو هیچ کس را نبايد به انگیزه ی  گناهی که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و اگر يک فرد از خانواده يا دودمانی  مرتکب خلاف شود فقط گناهکار را بايد مجازات کردنه ديگران.

من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و فرمانروایی می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان رابه نام برده و کنيز بفروشند و این رسم زیستن باید از گیتی رخت بربندد .از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به سرزمین ايران و بابل و سرزمین های چهار گانه بر عهده گرفته ام پیروز گرداند. 

نوشته شده توسط مانا-سارا در 16:49 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم اسفند 1384

خورشید

توی جاده"زیر رگبار"نرسیدن یا رسیدن

مثل موج لب ساحل پرم از لحظه ی دیدن

روح پرواز توی رگهام "شوق زندگی به من داد

تا رسیدن به خود من بی اثر بود زوزه ی باد

حالا خورشید روبروم"دیگه فصل سایه مرده

جاده ها دیگه تمومن"یکی تنهاییمو برده

حالا باید باورم شه :آسمون ابری نداره

دیگه فانوسی نمی خوام "ماه آسمون بیداره

حالا خورشید روبروم"دیگه فصل سایه مرده

جاده ها دیگه تمومن"یکی تنهاییمو برده......

به امید اینکه اون کسی که تنهایی ما رو از ما میگیره با مهربانی خونسردانه ی  خود سالها ما رو منتظر نگذاره ....!!!!!!

با تشکر از امیر تاجیک عزیزم که این ترانه رو با صدای زیباش شنیدیم:مانا

www.amir-tajik.com

نوشته شده توسط مانا-سارا در 23:53 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم اسفند 1384

ستاره ها همه روشن

ستاره ها همه روشن-چراغها خاموش

نشسته ام به تماشای روستا "خاموش

تنم در آتش شعری نگفته میسوزد

عجیب اینکه تمام اجاقها خاموش!!!

سکوت می وزد از لابه لای هشتی ها

به بوی این که کند نغمه ی مرا خاموش

چراغ و جام وستار و من و شب و آتش

فتاده ایم کناری جدا جدا -خاموش

هر آنچه شعله پیه سوز اشک من روشن

چراغ خانه ی آن یار آشنا خاموش

کجاست آ نکه مرا مثل لاله روشن کرد

و بر فروخت چنین در شب عزا خاموش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هم او که رفت و سراغ از نسیم هم نگرفت

که شمع خانه ی ما روشن است یا خاموش

((چراغ صاعقه ی آن سحاب روشن باد))

که خواست آتش آلونک مرا خاموش

سعید بیابانکی

نوشته شده توسط مانا-سارا در 1:26 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم اسفند 1384

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟



من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد



سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم

فروغ

نوشته شده توسط مانا-سارا در 22:10 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم اسفند 1384

مانا

شبانه های مرا میشود سحر باشی

 ومیشود که ازین نیز خوبتر باشی

تداوم من و دریا و آسمان با تو 

همیشگی ست ــ اگر هم تو رهگذر باشی

نیازمند توام مثل زخم لب بسته

خوشاتر آنکه تو گه گاه نیشتر باشی

غروب و سوختن ابر و من تماشایی ست
 

ولی مباد تو اینگونه شعله ور باشی

ببین چه دلخوشی ساده ای : همینم بس

که یاد من ــ به هر اندازه مختصر ــ باشی

چقدر دفترکم رنگ و روح میگیرد

تو در حواشی این متن هم اگر باشی

دوباره جذبه پرواز میدهد شعرم 

 کبوتران مرا اگر تو بال و پر باشی

نگاه میکنی و من ز شوق میمیرم

همیشه بهر من ای چشم خوش خبر باشی

من  عاشق خطری با توام ــ خوشا آن روز 

که بی دریغ تو هم عاشق خطر باشی »



بهمنی

نوشته شده توسط مانا-سارا در 21:54 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم اسفند 1384

شاملو

تنها هنگامی که خاطره ات را میبوسم"

 

                                                     در می یابم که دیریست مرده ام

جرا که لبان خود را "

                                                    از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم !!!!!!

نوشته شده توسط مانا-سارا در 19:53 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم اسفند 1384

سایه

امشب به قصه ی دل من گوش میکنی

فردا مرا چو قصه  فراموش میکنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست

میگویمت ولی تو کجا گوش می کنی؟؟!!

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟؟؟؟

در ساغر تو چیست که با جرعه نخست

هشیار و مست را همه مدهوش میکنی

گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی 

سایه چو شمع شعله درافکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش میکنی!!!!

ه.ا.سایه

 

نوشته شده توسط مانا-سارا در 23:39 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم اسفند 1384

مرگ

شعاع  درد   مرا   ضرب  در  عذاب  کنيد
                                                     مگر  مساحت رنج  مرا حساب کنيد
محيط  تنگ دلم را  شکسته رسم  کنيد
                                                     خطوط  منحنی  خنده  راخراب  کنيد
طنين   نام   مرا   موريانه   خواهد  خورد
                                                     مرا به نام دگر غير از اين خطاب کنيد
دگر به  منطق منسوخ  مرگ  می خندم
                                                     مگر به شيوه ي ديگر مرا مجاب کنيد
درانجماد سکون پيش از آنکه سنگ شوم
                                                     مرا   به   نفسهای  عشق  آب  کنيد
مگر    سماجت    پولادی   سکوت   مرا
                                                     درون کوره ي  فرياد خود  مذاب  کنيد
بلاغت  غم  من   انتشار  خواهد  يافت
                                                    اگر که  متن  سکوت  مرا  کتاب  کنيد

نوشته شده توسط مانا-سارا در 19:20 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم اسفند 1384

باران

واي ، باران ،
باران،
شيشه ي پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
مي پرد مرغ نگاهم تا دور ،
واي باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشيهاست!
خواب را دريابم،
که در آن دولت خاموشيهاست.
من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم،
و ندايي که به من مي گويد:
گر چه شب تاريک است ، دل قوي دار ، سحرنزديک است
باران
شيشه پنجره را باران شست.

مصدق
نوشته شده توسط مانا-سارا در 19:0 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم بهمن 1384

کودکی

 


تمام هستي من كفش‌هاي كوچك بود
تمام زندگي‌ام آفتاب و ميخك بود


گلوي سبز گياهان و شاخ و برگ صدا
تمام حنجره‌ها لانه‌ي چكاوك بود


هنوز قصه‌ي آن پشت بام يادم هست
كه آشيانه خوشبختي دو لك لك بود


هنوز خاطره‌ي مشق‌هاي كودكي‌ام
كه صفحه صفحه‌ي آن سهم بادبادك بود


براي كودكي از نسل كنجكاوي‌ها
كسل كننده‌ترين هديه‌ها عروسك بود


زمان كودكي من دريچه‌هاي شهود
اگر چه بسته ولي لااقل مشبك بود


در آن اصالت يكدست، آن صداقت محض
جهان خلاصه‌اي از لحظه‌هاي كوچك بود


شما شبيه به آدم بزرگ‌ها هستيد
ولي شبيه خودش بود، آن كه كودك بود


                                            زيبا طاهريان

 
نوشته شده توسط مانا-سارا در 20:4 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم بهمن 1384

داستان عشق

در گذشته های خیلی دور"زمانی که هنوز هیچ انسانی بر روی زمین زندگی نمی کرد"

 یک روز"تمامی خوبیها و بدیها خسته و بی حوصله کنار هم نشسته بودند.

هوش گفت:بیاین قایم باشک بازی کنیم.

جنون گفت:من چشم میذارم"  شما هم  قایم بشین.

جنون شروع به شمردن کرد:۳.۲.۱.....

احساس رفت و از ماه آویران شد.

بیوفایی پشت زباله ها پنهان شد.

نجابت به میان  ابرها رفت.

 اراده در زمین فرو رفت .

دروغ گفت :من پشت صخره ها پنهان  میشوم اما به ته دریا رفت.

و طمع به درون کیسه ای رفت که خودش آن را دوخته بود.

جنون همچنان میشمرد:۸۱.۸۰.۷۹....

همه پنهان شدند به جز عشق که هنوز جایی را برای پنهان شدن نیافته بود.

عجیب هم نبود چرا که عشق را جز به سختی پنهان نمی توان کرد.  

 وقتی جنون گفت:۱۰۰"عشق پرید و میان بوته های رز پنهان شد.

جنون فریاد زد:من آمدم

همه را یافت به جز عشق.احساس را همچنان که به ماه آویخته بود.دروغ را در ته دریا"و اراده را در درون زمین.

 

حسادت گفت:پس عشق کجاست؟ 

جنون شاخه ی تیز یک درخت را پیدا کرد و شروع به ضربه زدن به بوته ی رز  کرد.جنون اینقدر

به این کار ادامه داد تا عشق گریه کنان در حالی که با دستهایش"چشمهایش را پوشانده بود"

از میان بوته ی رز بیرون آمد.

عشق سراپا خون بود.

شاخه ی درخت در چشمش فرو رفته بود و او هیچ چیز را نمی دید.

عشق کور شده بود.

 جنون گریست و فریاد زد:خدایا من چه کردم؟؟و رو به عشق گفت: برای بهتر شدن حالت چه کنم؟

مگه حالت بهتر هم میشه؟!!!!!

عشق گفت:تو نمی توانی چشم هایم را به من باز گردانی.اما میتوانی از این پس راهنمایم باشی!!!؟

و این داستان عشق است که عشق چگونه کور شد و جنون چگونه راهنمایش!!!!!!

 

 

 

 

نوشته شده توسط مانا-سارا در 0:19 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384

غزل

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟
 

نوشته شده توسط مانا-سارا در 19:34 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384

غزل

اي تكيه گاه و پناه
 زيباترين لحظه هاي
پرعصمت و پر شكوه
تنهايي و خلوت من
 اي شط شيرين پرشوكت من
 اي با تو من گشته بسيار
دركوچه هاي بزرگ نجابت 
 درکوچه های فرو بسته ی استجابت
در كوچه هاي سرور و غم راستيني كه مان بود
 در كوچه باغ گل ساكت نازهايت
در كوچه باغ گل سرخ شرمم
 در كوچه هاي نوازش
در كوچه هاي چه شبهاي بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن
 در كوچه هاي مه آلود بس گفت و گو ها
 بي هيچ از لذت خواب گفتن
 در كوچه هاي نجيب غزلها كه چشم تو مي خواند
 گهگاه اگر از سخن باز مي ماند
 افسون پاك منش پيش مي راند
 اي شط پر شوكت هر چه زيبايي پاك
اي شط زيباي پر شوكت من
 اي رفته تا دوردستان
 آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
روشنترين همنشين شب غربت تو ؟
 اي همنشين قديم شب غربت من
اي تكيه گاه و پناه
غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي مانده از نور
 در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه
 در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
 كه شب فروز تو خورشيد پاره ست ؟

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط مانا-سارا در 15:2 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم بهمن 1384

غروب

غروب بودو من و مرغهای دریایی

 غروب و ساحل خاموش غرق تنهایی

غروب بود و بلم می گشود آهسته

کتاب هجرت یک مرد را به زیبایی

                                                 

 غروب بود و از آن دورها کسی می خواند

  مرا به موج" به طوفان"به ناشکیبایی                                              

  تو مثل نقطه ی برخورد عشق با احساس                                         

 پر از ترانه" پر از گل" پر از شکوفایی                                         

  ومن چو لحظه ی تلفیق فتن و ماندن

گرفته بودم و غمگین" ولی تماشایی

تو چشم دوخته بودی چو گوش ماهیها

به من" مسافر این زورق مقوایی

 تو دور میشدی و روی صورتت می ریخت

 نسیم"خرمنی از گیسوان خرمایی                                          

  تو دور میشدی و روی ماسه ها میماند                                         

  خطوط ممتدی از رد پای تنهایی

 غروب بود و بلم شاعرانه می پیچید                                      

مرا به مخملی از جنس خواب و لالایی

غروب بود وچو آیینه ای ترک می خورد

بلور بغض من و مرغهای دریایی!!!!

نوشته شده توسط مانا-سارا در 1:33 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم بهمن 1384

مانا

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
 دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
 من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
 با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
 اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست...!!!!
بهمنی
نوشته شده توسط مانا-سارا در 1:7 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم بهمن 1384

شبانه

مرا
تو
بي سببي
نيستي.
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد.
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
***
پس پشت مردمكانت
فرياد كدم زنداني است
كه آزادي را
به لبان بر آماسيده
گل سرخي پرتاب مي كند؟-
ورنه
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست.

نگاه از صداي تو ايمن مي شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!
***
و دلت
كبوتر آشتي ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.

با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني


نوشته شده توسط مانا-سارا در 20:37 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم بهمن 1384

لحظه ی دیدار

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است

نوشته شده توسط مانا-سارا در 20:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم بهمن 1384

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو
باشد كه خستگي بشود شرمسار تو
در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
 اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو
تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
 مي خواستم كه گم بشوم در حصار تو
احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
 همچون شهاب سوخته اي از مدار تو
آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو
 اين سوت آخر است و غريبانه مي رود
 تنهاترين مسافر تو از ديار تو
هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو
اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو

(بهمنی)

نوشته شده توسط مانا-سارا در 19:54 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384

آفتاب می شود


نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
 

 

نوشته شده توسط مانا-سارا در 20:7 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384

سایه

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

نوشته شده توسط مانا-سارا در 15:43 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384

گره

فردا اگر ز راه نمیآمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم


در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی به عمق روح تو راهی داشت


لغزیده بود در مه آئینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهء گندم بود
موهای من، خمیده و قیری رنگ


رازی درون سینهء من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمیروید


زآنجا نگاه خستهء من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلائی رنگ
چشم مسیح بر غم من خندید


دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاق های گیسوی من آن جا
بر روی تختخواب تو افتاده


از خانهء بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمیآید
فکر چه بود گربهء پیر تو
کاو را بدبده خواب نمیآمد


بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به روی تو


آنگه ستارگان سپید اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
دیدم که دست های تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم


دیدم که بال گرم نفس هایت
سائیده شد به گردن سرد من
گوئی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من


دستی درون سینهء من می ریخت
سرب سکوت و دانهء خاموشی
من خسته زین کشاکش دردآلود
رفتم به سوی شهر فراموشی


بردم ز یاد اندوه فردا را
گفتم سفر فسانهء تلخی بود
ناگه به روی زندگیم گسترد
آن لحظهء طلائی عطرآلود


آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطرهء ابدیت را

فروغ
نوشته شده توسط مانا-سارا در 15:38 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384

تنهایی

به سر افکنده مرا سايه اي از تنهایي
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ

هم از آنگونه که دربين تو و زيبائي
بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر در يائي
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي

نوشته شده توسط مانا-سارا در 15:18 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم بهمن 1384

باران  می بارد امشب

دلم غم دارد امشب

ارام جان خسته

ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم

شاید از فکر سفر برگرذی امشب

از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم می چکدبا نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم

این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر امانمیشه باور من

کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران

رفتی و کردم صدایت امادر آغوش شب گشتی تو پنهان...!!!؟؟؟ 

نوشته شده توسط مانا-سارا در 18:0 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم بهمن 1384

مانا

تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت" بنشین غمی نیست

حوای من بر من نگیر این خودستایی را که بی شک

تنهاتر ازمن در زمین و آسمانت آ دمی نیست

 آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه"فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم   

شاید برای من که همزاد کویرم  شبنمی نیست 

شاید به زخم خود که می پوشم ز چشم شهر آن را

در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید ویا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست!!!!

(بهمنی)

نوشته شده توسط مانا-سارا در 15:21 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم بهمن 1384

دریا


 


دريا

دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

می‌خواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سروده‌ايم جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمان برادرکشی‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌

با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دريا سکوت کرده و من حرف می‌زنم
حس می‌کنم که راه نبردم به باورش

دريا! منم! هم او که به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش

هم او که دل زده‌ست به اعماق و کوسه‌ها
خون می‌خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيکرش

دريا سکوت کرده و من بغض کرده‌ام
بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

نوشته شده توسط مانا-سارا در 14:45 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم بهمن 1384

شادی واندوه

شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.

چاهی که خنده هایتان از آن بر می آیدچه بسیار که با اشکهای شما پر می شود.

هرچه اندوه "درون شما را بیشتر بکاود جای شادی در وجود شما بیشتر می شود.

مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان  نیست که در کوره ی کوزه گر

سوخته است؟؟؟

مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد "همان چوبی نیست که درونش

 را با کارد خراشیده اند؟؟؟ 

هر گاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید"

که سرچشمه ی شادی به جر سرچشمه ی اندوه نیست .

ونیز هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید"

که براستی گریه ی شما از برای آن چیزی است که مایه ی شادی شما بوده است.

جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط مانا-سارا در 12:59 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم بهمن 1384

شرح پریشانی

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

* * *

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

* * *

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

* * *

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

* * *

یار این طایفه خانه برانداز مباش از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

* * *

در کمین تو بسی عیب شماران هستند سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند
www.bamdad.org


 


شرح پریشانی


دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

* * *

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

* * *

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم

* * *

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

* * *

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

* * *

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

* * *

چون چنین است پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوشته شده توسط مانا-سارا در 11:26 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم بهمن 1384

بهار

وقتی بهار بود و گل رنگ رنگ بود

آن شب شمیم  عشق نخستین  خویش را

                                                   ازدست مهربان تو بوییدم

اکنون بهار نیست

تا برگ های سبز درختان نارون

                                             تن در نسیم بهاری رها کنند

تا ماهیان سرخ در آبهای برکه ی آبی شنا کنند!!!  

                                                              *******

چشم از پنجره بر وسعت شب دوخته ام

                                                       و به چشمان تو می اندیشم

 پیش از آنی که سحر 

                                  رنگ چشمان تو را پاک کند!!!!!                                                      

مصدق-بهمنی

نوشته شده توسط مانا-سارا در 23:59 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم بهمن 1384

انتظار

باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی

باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی؟؟؟

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی؟؟؟

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزلخوان  نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نا مهربان من تو که مهمان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی؟؟؟

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

شهریار

نوشته شده توسط مانا-سارا در 21:9 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم بهمن 1384

عطر سیب

حوای رانده شده بودم

                                   وقتی بوسه هایت شام گیسوانم  را پر کرد از عطر سیب

و بهشت

سهم کوچکی بود

                            سهم کوچکی که در آغوشت گم شد!!!!!!!!

                                                 ***********

سخن از پیوند سست دو نام

وهماغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست.

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو!!! 

 

نوشته شده توسط مانا-سارا در 14:53 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم بهمن 1384

سلام

نشد سلام دهم عشق را جواب بگیرم

غرور یخزده را رو به آفتاب بگیرم

نشد که لحظه ی فرار مهربان شدنت را

به یادگار برای همیشه قاب بگیرم

نشد  تقاص همه عمر تشنه کامی خود را

به جرعه ای ز تو از خنده ی سراب بگیرم 

چرا همیشه تو را ای همه حقیقتم از تو

من از خیال بخواهم و یا ز خواب بگیرم؟؟؟

چقدر میشود آیا در این کرامت آبی

شبانه تور بیندازم و حباب بگیرم؟؟؟

حصار دغدغه نگذاشت تا دقیقه ای از عمر

به قول چشم تو حالی هم از شراب بگیرم

خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من

نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم 

محمد علی بهمنی

نوشته شده توسط مانا-سارا در 0:59 | موضوع:
• لینک ثابت   •