جمعه بیست و پنجم فروردین 1385
به من که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟"
دریغ می کنی از من -نگاه را حتا
و نیز زمزمه ی گاه گاه را حتا
من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتا ؟
تو اشتباه بزرگ منی -ببخشایم
بدیده می کشم این اشتباه را حتا
بمن که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟
که دوست دارم- بخت سیاه را حتا
بدیدن تو چنان خیره ام که نشناسم
تفاوت است اگر راه و چاه را حتا
اگر چه تشنه ی بوسیدن توام-ای چشم
بخواه-می کشم این بوسه خواه را حتا
بیا تلالو شعرم بر آب ها - امشب
تراش می دهد الماس ماه را حتا
بهمنی
شنبه نوزدهم فروردین 1385
همیشه منظر دریا و کوه ـ روح افزاست
و منظر تو -تلاقی کوه با دریاست
نفس ز عمق تو و قله ی تو می گیرم
به هر کجا که تو باشی ـ هوای من آنجاست
دقایقی است ترا با من و مرا با تو
نگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست
من و تو آینه ی روبروی هم شده ایم
چقدر این همه با هم یکی شدن زبباست
خوشا به سینه ی تو سر نهادن و خواندن
که همدلی چون من ـ آنجا گرفته وتنهاست
همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد
نصیب ما هم از این پس لهیب تهمت هاست
بیا ولی که بخوانیم بی هراس ـ از هم
که همسرایی مرغان عشق بی پرواست؟!
بهمنی
شنبه نوزدهم فروردین 1385
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد
با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و روشود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه اسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پا سخم نه این نه ان نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد!!!!!
قیصر امین پور
شنبه دوازدهم فروردین 1385
دریا
|
دريا دريا شدهست خواهر و من هم برادرش خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون دريا سکوت کرده و من حرف میزنم دريا! منم! هم او که به تعداد موجهات هم او که دل زدهست به اعماق و کوسهها خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست دريا سکوت کرده و من بغض کردهام |
شنبه دوازدهم فروردین 1385
آیدا در آیینه
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد.
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م.
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشانت راز آتش است.
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند.
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد.
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند.
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند.
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك وبلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند.
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا در آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم.
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود.
احمد شاملو

