پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من ! نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خوابها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
سکوت
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
« بادا » مبادا گشت و « مبادا » به باد رفت
« آیا » زیاد رفت و « چرا » در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دل ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
قیصر امین پور
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
با ساعت مشامم اینک
با ساعت دلم
وقت دقیق آمدن توست
من ایستاده ام :
مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از آغوش
با برگ هایی از بوسه
با ساعت غرورم اما !
من ایستاده ام :
با شاخه هایی از تابستان
با برگ هایی از پاییز
هنگام شعله ور شدن من
هنگام شعله ور شدن توست
ها .... چشم ها را می بندم
ها....گوش ها را می گیرم
با ساعت مشامم
اینک:
وقت عبور عطر تن توست!!!!!
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
با پای دل قدم زدن کنار تو
با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو باشد كه خستگي بشود شرمسار تو
در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو
تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
مي خواستم كه گم بشوم در حصار تو
احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
همچون شهاب سوخته اي از مدار تو
آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو
اين سوت آخر است و غريبانه مي رود
تنهاترين مسافر تو از ديار تو
هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو
اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
شنبه سیزدهم اسفند 1384
خیال خام پلنگ من ...
خیال خام پلنگ من٬ به سوی ماه پریدن بود
و ماه را٬ ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من-دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق-ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود
گل شکفته! خداحافظ، اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ایی در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری٬ موازیانِ به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز٬ به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده٬ دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری ٬ مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم٬ شرنگ ریخت به کام من
فریبکار٬ دغل پیشه٬ بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی٬ که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود!!!
حسین منزوی
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384
کتیبه ی کوروش کبیر
متن کتیبه کوروش کبیر
اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای چهارگانه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا پاشاهی را به من ارمغان میدهد کیش و آئين و باورهای مردمانی که من پادشاه آنان هستم را گرامی بدارم. و نخواهم گذاشت که فرمانروایان و زير دستان من کیش و آئين و باورهای ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را کوچک بشمارند يا به آنها توهين کنند.
من از امروز که تاج پادشاهی را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق پادشاهی را به من می بخشد هرگز فرمانروایی خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به پادشاهی خود بپذیرديا نپذیرد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای پادشاهی آن ملت هرگز به جنگ نخواهم پرداخت. من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ستم کند و اگر کسی ناتوان بود وبر او ستمی رفت من حق او را از ستمگر باز خواهم ستانید و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت کسی مال ديگری را با زور و یا هر روش نادرست ديگری از او بدون پرداخت بهای آن بگیرد.و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت کسی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که دوست می داردبرگزیند و در هر جا که میخواهد زندگی کندتنها به این شرط که در آنجا حق کسی را پایمال نکندو هر کسب و کاری را که برمی گزیند پيش بگيرد و دارایی خود را در هر راهی که دوست میدارد به مصرف برساند تنها به شرطی که حق کسی را پایمال ننماید و زیانی به حقوق دیگران وارد نسازد.
من اعلام می کنم که هر کس پاسخگوی کردار خود می باشدو هیچ کس را نبايد به انگیزه ی گناهی که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و اگر يک فرد از خانواده يا دودمانی مرتکب خلاف شود فقط گناهکار را بايد مجازات کردنه ديگران.
من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و فرمانروایی می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان رابه نام برده و کنيز بفروشند و این رسم زیستن باید از گیتی رخت بربندد .از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به سرزمین ايران و بابل و سرزمین های چهار گانه بر عهده گرفته ام پیروز گرداند.

چهارشنبه سوم اسفند 1384
خورشید
مثل موج لب ساحل پرم از لحظه ی دیدن
روح پرواز توی رگهام "شوق زندگی به من داد
تا رسیدن به خود من بی اثر بود زوزه ی باد
حالا خورشید روبروم"دیگه فصل سایه مرده
جاده ها دیگه تمومن"یکی تنهاییمو برده
حالا باید باورم شه :آسمون ابری نداره
دیگه فانوسی نمی خوام "ماه آسمون بیداره
حالا خورشید روبروم"دیگه فصل سایه مرده
جاده ها دیگه تمومن"یکی تنهاییمو برده......
به امید اینکه اون کسی که تنهایی ما رو از ما میگیره با مهربانی خونسردانه ی خود سالها ما رو منتظر نگذاره ....!!!!!!
با تشکر از امیر تاجیک عزیزم که این ترانه رو با صدای زیباش شنیدیم:مانا
چهارشنبه سوم اسفند 1384
ستاره ها همه روشن
نشسته ام به تماشای روستا "خاموش
تنم در آتش شعری نگفته میسوزد
عجیب اینکه تمام اجاقها خاموش!!!
سکوت می وزد از لابه لای هشتی ها
به بوی این که کند نغمه ی مرا خاموش
چراغ و جام وستار و من و شب و آتش
فتاده ایم کناری جدا جدا -خاموش
هر آنچه شعله پیه سوز اشک من روشن
چراغ خانه ی آن یار آشنا خاموش
کجاست آ نکه مرا مثل لاله روشن کرد
و بر فروخت چنین در شب عزا خاموش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هم او که رفت و سراغ از نسیم هم نگرفت
که شمع خانه ی ما روشن است یا خاموش
((چراغ صاعقه ی آن سحاب روشن باد))
که خواست آتش آلونک مرا خاموش
سعید بیابانکی
سه شنبه دوم اسفند 1384
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم
فروغ
سه شنبه دوم اسفند 1384
مانا
ومیشود که ازین نیز خوبتر باشی
تداوم من و دریا و آسمان با تو
همیشگی ست ــ اگر هم تو رهگذر باشی
نیازمند توام مثل زخم لب بسته
خوشاتر آنکه تو گه گاه نیشتر باشی
غروب و سوختن ابر و من تماشایی ست
ولی مباد تو اینگونه شعله ور باشی
ببین چه دلخوشی ساده ای : همینم بس
که یاد من ــ به هر اندازه مختصر ــ باشی
چقدر دفترکم رنگ و روح میگیرد
تو در حواشی این متن هم اگر باشی
دوباره جذبه پرواز میدهد شعرم
کبوتران مرا اگر تو بال و پر باشی
نگاه میکنی و من ز شوق میمیرم
همیشه بهر من ای چشم خوش خبر باشی
که بی دریغ تو هم عاشق خطر باشی »
بهمنی
سه شنبه دوم اسفند 1384
شاملو
در می یابم که دیریست مرده ام
جرا که لبان خود را "
از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم !!!!!!
دوشنبه یکم اسفند 1384
سایه
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
میگویمت ولی تو کجا گوش می کنی؟؟!!
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟؟؟؟
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هشیار و مست را همه مدهوش میکنی
گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی
سایه چو شمع شعله درافکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش میکنی!!!!
ه.ا.سایه
دوشنبه یکم اسفند 1384
مرگ
مگر مساحت رنج مرا حساب کنيد
محيط تنگ دلم را شکسته رسم کنيد
خطوط منحنی خنده راخراب کنيد
طنين نام مرا موريانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غير از اين خطاب کنيد
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شيوه ي ديگر مرا مجاب کنيد
درانجماد سکون پيش از آنکه سنگ شوم
مرا به نفسهای عشق آب کنيد
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ي فرياد خود مذاب کنيد
بلاغت غم من انتشار خواهد يافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنيد
دوشنبه یکم اسفند 1384
باران
باران،
شيشه ي پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
مي پرد مرغ نگاهم تا دور ،
واي باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشيهاست!
خواب را دريابم،
که در آن دولت خاموشيهاست.
من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم،
و ندايي که به من مي گويد:
گر چه شب تاريک است ، دل قوي دار ، سحرنزديک است
باران
شيشه پنجره را باران شست. مصدق

