شنبه بیست و نهم بهمن 1384
کودکی

تمام هستي من كفشهاي كوچك بود
تمام زندگيام آفتاب و ميخك بود
گلوي سبز گياهان و شاخ و برگ صدا
تمام حنجرهها لانهي چكاوك بود
هنوز قصهي آن پشت بام يادم هست
كه آشيانه خوشبختي دو لك لك بود
هنوز خاطرهي مشقهاي كودكيام
كه صفحه صفحهي آن سهم بادبادك بود
براي كودكي از نسل كنجكاويها
كسل كنندهترين هديهها عروسك بود
زمان كودكي من دريچههاي شهود
اگر چه بسته ولي لااقل مشبك بود
در آن اصالت يكدست، آن صداقت محض
جهان خلاصهاي از لحظههاي كوچك بود
شما شبيه به آدم بزرگها هستيد
ولي شبيه خودش بود، آن كه كودك بود
زيبا طاهريان
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
داستان عشق
یک روز"تمامی خوبیها و بدیها خسته و بی حوصله کنار هم نشسته بودند.
هوش گفت:بیاین قایم باشک بازی کنیم.
جنون گفت:من چشم میذارم" شما هم قایم بشین.
جنون شروع به شمردن کرد:۳.۲.۱.....
احساس رفت و از ماه آویران شد.
بیوفایی پشت زباله ها پنهان شد.
نجابت به میان ابرها رفت.
اراده در زمین فرو رفت .
دروغ گفت :من پشت صخره ها پنهان میشوم اما به ته دریا رفت.
و طمع به درون کیسه ای رفت که خودش آن را دوخته بود.
جنون همچنان میشمرد:۸۱.۸۰.۷۹....
همه پنهان شدند به جز عشق که هنوز جایی را برای پنهان شدن نیافته بود.
عجیب هم نبود چرا که عشق را جز به سختی پنهان نمی توان کرد.
وقتی جنون گفت:۱۰۰"عشق پرید و میان بوته های رز پنهان شد.
جنون فریاد زد:من آمدم
همه را یافت به جز عشق.احساس را همچنان که به ماه آویخته بود.دروغ را در ته دریا"و اراده را در درون زمین.
حسادت گفت:پس عشق کجاست؟
جنون شاخه ی تیز یک درخت را پیدا کرد و شروع به ضربه زدن به بوته ی رز کرد.جنون اینقدر
به این کار ادامه داد تا عشق گریه کنان در حالی که با دستهایش"چشمهایش را پوشانده بود"
از میان بوته ی رز بیرون آمد.
عشق سراپا خون بود.
شاخه ی درخت در چشمش فرو رفته بود و او هیچ چیز را نمی دید.
عشق کور شده بود.
جنون گریست و فریاد زد:خدایا من چه کردم؟؟و رو به عشق گفت: برای بهتر شدن حالت چه کنم؟
مگه حالت بهتر هم میشه؟!!!!!
عشق گفت:تو نمی توانی چشم هایم را به من باز گردانی.اما میتوانی از این پس راهنمایم باشی!!!؟
و این داستان عشق است که عشق چگونه کور شد و جنون چگونه راهنمایش!!!!!!
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384
غزل
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384
غزل
اي تكيه گاه و پناه
زيباترين لحظه هاي
پرعصمت و پر شكوه
تنهايي و خلوت من
اي شط شيرين پرشوكت من
اي با تو من گشته بسيار
دركوچه هاي بزرگ نجابت
درکوچه های فرو بسته ی استجابت
در كوچه هاي سرور و غم راستيني كه مان بود
در كوچه باغ گل ساكت نازهايت
در كوچه باغ گل سرخ شرمم
در كوچه هاي نوازش
در كوچه هاي چه شبهاي بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن
در كوچه هاي مه آلود بس گفت و گو ها
بي هيچ از لذت خواب گفتن
در كوچه هاي نجيب غزلها كه چشم تو مي خواند
گهگاه اگر از سخن باز مي ماند
افسون پاك منش پيش مي راند
اي شط پر شوكت هر چه زيبايي پاك
اي شط زيباي پر شوكت من
اي رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
روشنترين همنشين شب غربت تو ؟
اي همنشين قديم شب غربت من
اي تكيه گاه و پناه
غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي مانده از نور
در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه
در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
كه شب فروز تو خورشيد پاره ست ؟
مهدی اخوان ثالث
شنبه بیست و دوم بهمن 1384
غروب

غروب بودو من و مرغهای دریایی
غروب و ساحل خاموش غرق تنهایی
غروب بود و بلم می گشود آهسته
کتاب هجرت یک مرد را به زیبایی
غروب بود و از آن دورها کسی می خواند
مرا به موج" به طوفان"به ناشکیبایی
تو مثل نقطه ی برخورد عشق با احساس
پر از ترانه" پر از گل" پر از شکوفایی
ومن چو لحظه ی تلفیق فتن و ماندن
گرفته بودم و غمگین" ولی تماشایی
تو چشم دوخته بودی چو گوش ماهیها
به من" مسافر این زورق مقوایی
تو دور میشدی و روی صورتت می ریخت
نسیم"خرمنی از گیسوان خرمایی
تو دور میشدی و روی ماسه ها میماند
خطوط ممتدی از رد پای تنهایی
غروب بود و بلم شاعرانه می پیچید
مرا به مخملی از جنس خواب و لالایی
غروب بود وچو آیینه ای ترک می خورد
بلور بغض من و مرغهای دریایی!!!!
شنبه بیست و دوم بهمن 1384
مانا
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست...!!!!
بهمنی
جمعه بیست و یکم بهمن 1384
شبانه
تو
بي سببي
نيستي.
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد.
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
***
پس پشت مردمكانت
فرياد كدم زنداني است
كه آزادي را
به لبان بر آماسيده
گل سرخي پرتاب مي كند؟-
ورنه
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست.
نگاه از صداي تو ايمن مي شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!
***
و دلت
كبوتر آشتي ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.
با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني
جمعه بیست و یکم بهمن 1384
لحظه ی دیدار
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است
جمعه بیست و یکم بهمن 1384
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
باشد كه خستگي بشود شرمسار تو
در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو
تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
مي خواستم كه گم بشوم در حصار تو
احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
همچون شهاب سوخته اي از مدار تو
آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو
اين سوت آخر است و غريبانه مي رود
تنهاترين مسافر تو از ديار تو
هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو
اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
آفتاب می شود
نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
سایه
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان ديگري ...
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
گره
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه آئینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهء گندم بود
موهای من، خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینهء من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمیروید
زآنجا نگاه خستهء من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلائی رنگ
چشم مسیح بر غم من خندید
دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاق های گیسوی من آن جا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانهء بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمیآید
فکر چه بود گربهء پیر تو
کاو را بدبده خواب نمیآمد
بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به روی تو
آنگه ستارگان سپید اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
دیدم که دست های تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم
دیدم که بال گرم نفس هایت
سائیده شد به گردن سرد من
گوئی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من
دستی درون سینهء من می ریخت
سرب سکوت و دانهء خاموشی
من خسته زین کشاکش دردآلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد اندوه فردا را
گفتم سفر فسانهء تلخی بود
ناگه به روی زندگیم گسترد
آن لحظهء طلائی عطرآلود
آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطرهء ابدیت را
فروغ
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384
تنهایی
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ
هم از آنگونه که دربين تو و زيبائي
بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر در يائي
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي
سه شنبه هجدهم بهمن 1384
دلم غم دارد امشب
ارام جان خسته
ره می سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگرذی امشب
از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم می چکدبا نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را با تو ای عاشقترین بد کرده ام من
رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم
زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی از سفر امانمیشه باور من
کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران
رفتی و کردم صدایت امادر آغوش شب گشتی تو پنهان...!!!؟؟؟
سه شنبه هجدهم بهمن 1384
مانا
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت" بنشین غمی نیست
حوای من بر من نگیر این خودستایی را که بی شک
تنهاتر ازمن در زمین و آسمانت آ دمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه"فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم خود که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید ویا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست!!!!
(بهمنی)
سه شنبه هجدهم بهمن 1384
دریا
|
دريا دريا شدهست خواهر و من هم برادرش خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون دريا سکوت کرده و من حرف میزنم دريا! منم! هم او که به تعداد موجهات هم او که دل زدهست به اعماق و کوسهها خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست دريا سکوت کرده و من بغض کردهام |
سه شنبه هجدهم بهمن 1384
شادی واندوه
شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که خنده هایتان از آن بر می آیدچه بسیار که با اشکهای شما پر می شود.
هرچه اندوه "درون شما را بیشتر بکاود جای شادی در وجود شما بیشتر می شود.
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر
سوخته است؟؟؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد "همان چوبی نیست که درونش
را با کارد خراشیده اند؟؟؟
هر گاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید"
که سرچشمه ی شادی به جر سرچشمه ی اندوه نیست .
ونیز هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید"
که براستی گریه ی شما از برای آن چیزی است که مایه ی شادی شما بوده است.
جبران خلیل جبران
سه شنبه هجدهم بهمن 1384
شرح پریشانی
* * *
* * *
* * *
* * *
* * *
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
شرح پریشانی
* * *
* * *
* * *
* * *
* * *
* * *
|
دوشنبه هفدهم بهمن 1384
بهار
آن شب شمیم عشق نخستین خویش را
ازدست مهربان تو بوییدم
اکنون بهار نیست
تا برگ های سبز درختان نارون
تن در نسیم بهاری رها کنند
تا ماهیان سرخ در آبهای برکه ی آبی شنا کنند!!!
*******
چشم از پنجره بر وسعت شب دوخته ام
و به چشمان تو می اندیشم
پیش از آنی که سحر
رنگ چشمان تو را پاک کند!!!!!
مصدق-بهمنی
دوشنبه هفدهم بهمن 1384
انتظار
باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی؟؟؟
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی؟؟؟
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نا مهربان من تو که مهمان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی؟؟؟
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست
ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
شهریار
دوشنبه هفدهم بهمن 1384
عطر سیب
وقتی بوسه هایت شام گیسوانم را پر کرد از عطر سیب
و بهشت
سهم کوچکی بود
سهم کوچکی که در آغوشت گم شد!!!!!!!!
***********
سخن از پیوند سست دو نام
وهماغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست.
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو!!!
دوشنبه هفدهم بهمن 1384
سلام
غرور یخزده را رو به آفتاب بگیرم
نشد که لحظه ی فرار مهربان شدنت را
به یادگار برای همیشه قاب بگیرم
نشد تقاص همه عمر تشنه کامی خود را
به جرعه ای ز تو از خنده ی سراب بگیرم
چرا همیشه تو را ای همه حقیقتم از تو
من از خیال بخواهم و یا ز خواب بگیرم؟؟؟
چقدر میشود آیا در این کرامت آبی
شبانه تور بیندازم و حباب بگیرم؟؟؟
حصار دغدغه نگذاشت تا دقیقه ای از عمر
به قول چشم تو حالی هم از شراب بگیرم
خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من
نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم
محمد علی بهمنی

