چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385
لیلا
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد!!!
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
می شد بدانم اینکه خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب بسته وام شد؟؟؟
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
آن زخم کوچک دلم آخر جزام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت"
دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد
شعر من از قبیله خون است. خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد
ما خون تازه در رگ عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز . . . آه نه
این داستان بنام تو اینجا تمام شد!!!
منزوی
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385
به من که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟"
دریغ می کنی از من -نگاه را حتا
و نیز زمزمه ی گاه گاه را حتا
من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتا ؟
تو اشتباه بزرگ منی -ببخشایم
بدیده می کشم این اشتباه را حتا
بمن که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟
که دوست دارم- بخت سیاه را حتا
بدیدن تو چنان خیره ام که نشناسم
تفاوت است اگر راه و چاه را حتا
اگر چه تشنه ی بوسیدن توام-ای چشم
بخواه-می کشم این بوسه خواه را حتا
بیا تلالو شعرم بر آب ها - امشب
تراش می دهد الماس ماه را حتا
بهمنی
شنبه نوزدهم فروردین 1385
همیشه منظر دریا و کوه ـ روح افزاست
و منظر تو -تلاقی کوه با دریاست
نفس ز عمق تو و قله ی تو می گیرم
به هر کجا که تو باشی ـ هوای من آنجاست
دقایقی است ترا با من و مرا با تو
نگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست
من و تو آینه ی روبروی هم شده ایم
چقدر این همه با هم یکی شدن زبباست
خوشا به سینه ی تو سر نهادن و خواندن
که همدلی چون من ـ آنجا گرفته وتنهاست
همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد
نصیب ما هم از این پس لهیب تهمت هاست
بیا ولی که بخوانیم بی هراس ـ از هم
که همسرایی مرغان عشق بی پرواست؟!
بهمنی
شنبه نوزدهم فروردین 1385
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد
با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و روشود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه اسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پا سخم نه این نه ان نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد!!!!!
قیصر امین پور
شنبه دوازدهم فروردین 1385
دریا
|
دريا دريا شدهست خواهر و من هم برادرش خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون دريا سکوت کرده و من حرف میزنم دريا! منم! هم او که به تعداد موجهات هم او که دل زدهست به اعماق و کوسهها خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست دريا سکوت کرده و من بغض کردهام |
شنبه دوازدهم فروردین 1385
آیدا در آیینه
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد.
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م.
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشانت راز آتش است.
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند.
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد.
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند.
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند.
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك وبلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند.
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا در آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم.
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود.
احمد شاملو
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من ! نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خوابها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
سکوت
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
« بادا » مبادا گشت و « مبادا » به باد رفت
« آیا » زیاد رفت و « چرا » در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دل ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
قیصر امین پور
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
با ساعت مشامم اینک
با ساعت دلم
وقت دقیق آمدن توست
من ایستاده ام :
مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از آغوش
با برگ هایی از بوسه
با ساعت غرورم اما !
من ایستاده ام :
با شاخه هایی از تابستان
با برگ هایی از پاییز
هنگام شعله ور شدن من
هنگام شعله ور شدن توست
ها .... چشم ها را می بندم
ها....گوش ها را می گیرم
با ساعت مشامم
اینک:
وقت عبور عطر تن توست!!!!!
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
با پای دل قدم زدن کنار تو
با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو باشد كه خستگي بشود شرمسار تو
در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو
تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
مي خواستم كه گم بشوم در حصار تو
احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
همچون شهاب سوخته اي از مدار تو
آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو
اين سوت آخر است و غريبانه مي رود
تنهاترين مسافر تو از ديار تو
هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو
اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
شنبه سیزدهم اسفند 1384
خیال خام پلنگ من ...
خیال خام پلنگ من٬ به سوی ماه پریدن بود
و ماه را٬ ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من-دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق-ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود
گل شکفته! خداحافظ، اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ایی در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری٬ موازیانِ به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز٬ به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده٬ دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری ٬ مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم٬ شرنگ ریخت به کام من
فریبکار٬ دغل پیشه٬ بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی٬ که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود!!!
حسین منزوی
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384
کتیبه ی کوروش کبیر
متن کتیبه کوروش کبیر
اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای چهارگانه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا پاشاهی را به من ارمغان میدهد کیش و آئين و باورهای مردمانی که من پادشاه آنان هستم را گرامی بدارم. و نخواهم گذاشت که فرمانروایان و زير دستان من کیش و آئين و باورهای ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را کوچک بشمارند يا به آنها توهين کنند.
من از امروز که تاج پادشاهی را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق پادشاهی را به من می بخشد هرگز فرمانروایی خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به پادشاهی خود بپذیرديا نپذیرد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای پادشاهی آن ملت هرگز به جنگ نخواهم پرداخت. من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ستم کند و اگر کسی ناتوان بود وبر او ستمی رفت من حق او را از ستمگر باز خواهم ستانید و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت کسی مال ديگری را با زور و یا هر روش نادرست ديگری از او بدون پرداخت بهای آن بگیرد.و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت کسی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که دوست می داردبرگزیند و در هر جا که میخواهد زندگی کندتنها به این شرط که در آنجا حق کسی را پایمال نکندو هر کسب و کاری را که برمی گزیند پيش بگيرد و دارایی خود را در هر راهی که دوست میدارد به مصرف برساند تنها به شرطی که حق کسی را پایمال ننماید و زیانی به حقوق دیگران وارد نسازد.
من اعلام می کنم که هر کس پاسخگوی کردار خود می باشدو هیچ کس را نبايد به انگیزه ی گناهی که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و اگر يک فرد از خانواده يا دودمانی مرتکب خلاف شود فقط گناهکار را بايد مجازات کردنه ديگران.
من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و فرمانروایی می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان رابه نام برده و کنيز بفروشند و این رسم زیستن باید از گیتی رخت بربندد .از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به سرزمین ايران و بابل و سرزمین های چهار گانه بر عهده گرفته ام پیروز گرداند.

چهارشنبه سوم اسفند 1384
خورشید
مثل موج لب ساحل پرم از لحظه ی دیدن
روح پرواز توی رگهام "شوق زندگی به من داد
تا رسیدن به خود من بی اثر بود زوزه ی باد
حالا خورشید روبروم"دیگه فصل سایه مرده
جاده ها دیگه تمومن"یکی تنهاییمو برده
حالا باید باورم شه :آسمون ابری نداره
دیگه فانوسی نمی خوام "ماه آسمون بیداره
حالا خورشید روبروم"دیگه فصل سایه مرده
جاده ها دیگه تمومن"یکی تنهاییمو برده......
به امید اینکه اون کسی که تنهایی ما رو از ما میگیره با مهربانی خونسردانه ی خود سالها ما رو منتظر نگذاره ....!!!!!!
با تشکر از امیر تاجیک عزیزم که این ترانه رو با صدای زیباش شنیدیم:مانا
چهارشنبه سوم اسفند 1384
ستاره ها همه روشن
نشسته ام به تماشای روستا "خاموش
تنم در آتش شعری نگفته میسوزد
عجیب اینکه تمام اجاقها خاموش!!!
سکوت می وزد از لابه لای هشتی ها
به بوی این که کند نغمه ی مرا خاموش
چراغ و جام وستار و من و شب و آتش
فتاده ایم کناری جدا جدا -خاموش
هر آنچه شعله پیه سوز اشک من روشن
چراغ خانه ی آن یار آشنا خاموش
کجاست آ نکه مرا مثل لاله روشن کرد
و بر فروخت چنین در شب عزا خاموش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هم او که رفت و سراغ از نسیم هم نگرفت
که شمع خانه ی ما روشن است یا خاموش
((چراغ صاعقه ی آن سحاب روشن باد))
که خواست آتش آلونک مرا خاموش
سعید بیابانکی
سه شنبه دوم اسفند 1384
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم
فروغ
سه شنبه دوم اسفند 1384
مانا
ومیشود که ازین نیز خوبتر باشی
تداوم من و دریا و آسمان با تو
همیشگی ست ــ اگر هم تو رهگذر باشی
نیازمند توام مثل زخم لب بسته
خوشاتر آنکه تو گه گاه نیشتر باشی
غروب و سوختن ابر و من تماشایی ست
ولی مباد تو اینگونه شعله ور باشی
ببین چه دلخوشی ساده ای : همینم بس
که یاد من ــ به هر اندازه مختصر ــ باشی
چقدر دفترکم رنگ و روح میگیرد
تو در حواشی این متن هم اگر باشی
دوباره جذبه پرواز میدهد شعرم
کبوتران مرا اگر تو بال و پر باشی
نگاه میکنی و من ز شوق میمیرم
همیشه بهر من ای چشم خوش خبر باشی
که بی دریغ تو هم عاشق خطر باشی »
بهمنی
سه شنبه دوم اسفند 1384
شاملو
در می یابم که دیریست مرده ام
جرا که لبان خود را "
از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم !!!!!!
دوشنبه یکم اسفند 1384
سایه
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
میگویمت ولی تو کجا گوش می کنی؟؟!!
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟؟؟؟
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هشیار و مست را همه مدهوش میکنی
گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی
سایه چو شمع شعله درافکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش میکنی!!!!
ه.ا.سایه
دوشنبه یکم اسفند 1384
مرگ
مگر مساحت رنج مرا حساب کنيد
محيط تنگ دلم را شکسته رسم کنيد
خطوط منحنی خنده راخراب کنيد
طنين نام مرا موريانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غير از اين خطاب کنيد
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شيوه ي ديگر مرا مجاب کنيد
درانجماد سکون پيش از آنکه سنگ شوم
مرا به نفسهای عشق آب کنيد
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ي فرياد خود مذاب کنيد
بلاغت غم من انتشار خواهد يافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنيد
دوشنبه یکم اسفند 1384
باران
باران،
شيشه ي پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
مي پرد مرغ نگاهم تا دور ،
واي باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشيهاست!
خواب را دريابم،
که در آن دولت خاموشيهاست.
من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم،
و ندايي که به من مي گويد:
گر چه شب تاريک است ، دل قوي دار ، سحرنزديک است
باران
شيشه پنجره را باران شست. مصدق
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
کودکی

تمام هستي من كفشهاي كوچك بود
تمام زندگيام آفتاب و ميخك بود
گلوي سبز گياهان و شاخ و برگ صدا
تمام حنجرهها لانهي چكاوك بود
هنوز قصهي آن پشت بام يادم هست
كه آشيانه خوشبختي دو لك لك بود
هنوز خاطرهي مشقهاي كودكيام
كه صفحه صفحهي آن سهم بادبادك بود
براي كودكي از نسل كنجكاويها
كسل كنندهترين هديهها عروسك بود
زمان كودكي من دريچههاي شهود
اگر چه بسته ولي لااقل مشبك بود
در آن اصالت يكدست، آن صداقت محض
جهان خلاصهاي از لحظههاي كوچك بود
شما شبيه به آدم بزرگها هستيد
ولي شبيه خودش بود، آن كه كودك بود
زيبا طاهريان
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
داستان عشق
یک روز"تمامی خوبیها و بدیها خسته و بی حوصله کنار هم نشسته بودند.
هوش گفت:بیاین قایم باشک بازی کنیم.
جنون گفت:من چشم میذارم" شما هم قایم بشین.
جنون شروع به شمردن کرد:۳.۲.۱.....
احساس رفت و از ماه آویران شد.
بیوفایی پشت زباله ها پنهان شد.
نجابت به میان ابرها رفت.
اراده در زمین فرو رفت .
دروغ گفت :من پشت صخره ها پنهان میشوم اما به ته دریا رفت.
و طمع به درون کیسه ای رفت که خودش آن را دوخته بود.
جنون همچنان میشمرد:۸۱.۸۰.۷۹....
همه پنهان شدند به جز عشق که هنوز جایی را برای پنهان شدن نیافته بود.
عجیب هم نبود چرا که عشق را جز به سختی پنهان نمی توان کرد.
وقتی جنون گفت:۱۰۰"عشق پرید و میان بوته های رز پنهان شد.
جنون فریاد زد:من آمدم
همه را یافت به جز عشق.احساس را همچنان که به ماه آویخته بود.دروغ را در ته دریا"و اراده را در درون زمین.
حسادت گفت:پس عشق کجاست؟
جنون شاخه ی تیز یک درخت را پیدا کرد و شروع به ضربه زدن به بوته ی رز کرد.جنون اینقدر
به این کار ادامه داد تا عشق گریه کنان در حالی که با دستهایش"چشمهایش را پوشانده بود"
از میان بوته ی رز بیرون آمد.
عشق سراپا خون بود.
شاخه ی درخت در چشمش فرو رفته بود و او هیچ چیز را نمی دید.
عشق کور شده بود.
جنون گریست و فریاد زد:خدایا من چه کردم؟؟و رو به عشق گفت: برای بهتر شدن حالت چه کنم؟
مگه حالت بهتر هم میشه؟!!!!!
عشق گفت:تو نمی توانی چشم هایم را به من باز گردانی.اما میتوانی از این پس راهنمایم باشی!!!؟
و این داستان عشق است که عشق چگونه کور شد و جنون چگونه راهنمایش!!!!!!
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384
غزل
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384
غزل
اي تكيه گاه و پناه
زيباترين لحظه هاي
پرعصمت و پر شكوه
تنهايي و خلوت من
اي شط شيرين پرشوكت من
اي با تو من گشته بسيار
دركوچه هاي بزرگ نجابت
درکوچه های فرو بسته ی استجابت
در كوچه هاي سرور و غم راستيني كه مان بود
در كوچه باغ گل ساكت نازهايت
در كوچه باغ گل سرخ شرمم
در كوچه هاي نوازش
در كوچه هاي چه شبهاي بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن
در كوچه هاي مه آلود بس گفت و گو ها
بي هيچ از لذت خواب گفتن
در كوچه هاي نجيب غزلها كه چشم تو مي خواند
گهگاه اگر از سخن باز مي ماند
افسون پاك منش پيش مي راند
اي شط پر شوكت هر چه زيبايي پاك
اي شط زيباي پر شوكت من
اي رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
روشنترين همنشين شب غربت تو ؟
اي همنشين قديم شب غربت من
اي تكيه گاه و پناه
غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي مانده از نور
در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه
در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
كه شب فروز تو خورشيد پاره ست ؟
مهدی اخوان ثالث

